تبلیغات
EXO`s baby deer : LuHan - once upon a time first part_2
 
EXO`s baby deer : LuHan
once a LuHan stan , forever a LuHan stan
 
 
پنجشنبه 8 آبان 1393 :: نویسنده : Marjan★Han
این میهن گه ترینهههههههه
ایش...هیچ وقت نمیذاره عین ادم داستانامو اپ کنم...
هی هی...
برید ادامه...
ده تا کامنتم شمرده میشهههههههه


بقیه ی اونروز به نشون دادن گوشه و کنارای پارک و ملاقات سه هون با کریس گذشت.کریس در ظاهر ادم خشنی به نظر میومد اما سه  هون به محض اشنایی بیشتر باهاش از کریس خوشش اومد اما همچان دوست نداشت باهاش یجا تنها بمونه برای همین به  محض اینکه لوهان بلند شد و به کریس گفت که میخواد برگرده اون سمته پارک سه هون تعظیم کوتاهی به کریس کرد و دنبالش دوید.وقتی خورشید غروب کرد لوهان دکمه ی شروع چرخ و فلک رو زد و با سه هون سوارش شدن.لوهان توضیح داد:دو دور میچرخیم.یکبار به اون سمت(و به سمت راست اشاره کرد)و بار دیگه به این سمت(و به سمت چپ اشاره کرد)نگاه کن...با دقت لطفا.

دور اول شروع شد و سه هون طبق گفته ی لوهان سمت چپه پارکو انالیز کرد.ولی هیچ چیز جالبی توجهشو جلب نمیکرد.هیچ چیز خاصی هم بیادش نمیومد.لوهان مثل اینکه ذهنشو خونده باشه گفت:هنوز یه سمت دیگه مونده.صبور باش

سه هون لبخند کوچولویی به لوهان زد و دور دوم توجهشو به سمت دیگه ی پارک جلب کرد.چرخ و فلک بالا و بالاتر میرفت و اون سعی کرد نهایت دقتشو به خرج بده...همون لحظه بود که...تصاویر تند و سریع از جلوی پلکهای سه هون رد شدن.مثل یه فیلمی که درحال پخش بود...سه هون خودشو دید...و دوستاشو و...اون لحظه بود که همه چیز یادش اومد.با دیدن ترن هوایی معروف پارک!

نمیدونست چرا چشماش پر از اشک شدن.بدون اختیار شروع کرد به اهسته گریه کردن.کی فکر میکرد سه هون اونجوری بمیره؟اونم تو سن بیست سالگی؟اون نمیخواست بمیره.میخواست برگرده ولی میدونست کاری از دستش برنمیاد.به خاطر همین اجازه داد اشکاش احساساتشو بیان کنن.چون گلوش انقدر خشک شده بود که توان صحبت کردن نداشت.

چشماشو بست و اشکای بیشتری روی گونه هاش سرازیر شدن.درهمین لحظه بود که سه هون خودشو تو اغوش لوهان پیدا کرد.

_من میخوام برم خونه

دستاشو محکم دور سه هون حلقه کرد و چونشو روی سرش گذاشت و اروم گفت:شش...میدونم.

سه هون محکم لوهانو بقل کرد و سرشو روی سینه ی لوهان فشار داد و به گریه کردن ادامه داد.بدون هیچ حرف دیگه ای سه هونو تو اغوشش نگه داشت و موهاشو با دستاش نوازش کرد.بعد از یه ربع یا بیست دقیقه لوهان صورتشو با دستاش گرفت و به سمت خودش چرخوند و با اون چشمای همیشه درخشانش بهش خیره شد و اروم گفت:فقط باید صبر کنی.باشه؟

سه هون خودشو غرق در چشمای عمیق لوهان پیدا کرد.اروم سرشو تکون داد و باعث شد لبخند خوشگلی روی لبای لوهان نقش ببنده.وقتی لبای لوهانو روی پیشونیش احساس کرد با تعجب نگاش کرد.

_بهتره بریم دیگه...

وقتی دوباره برگشتن خونه سه هون ساکت روی کاناپه نشست و به یه نقطه ی نامعلوم خیره شد.

_میخوای چیزی بگی؟

سه هون به خودش اومد و گفت:چی؟

_اگه دلت خواست با کسی حرف بزنی میتونی بمن بگی...

سه هون دوباره به همون نقطه خیره شد و چیزی نگفت.لوهان سکوتشو نشانه ی علاقه مند نبودنش در نظر گرفت و به سمت در خونه رفت تا سه هونو برای مدتی باخودش تنها بذاره که...

_بمون...تنهام نذار لطفا.

لوهان کنارش روی کاناپه نشست و ساکت بهش نگاه کرد.

_تو چجوری اومدی اینجا؟

_ها؟

_میشه بگی؟دوست دارم بدونم...

لوهان تصمیم گرفت بهش بگه...شاید اینجوری باعث میشد حس بهتری به سه هون دست بده

_من و دوتا دیگه از دوستام تو این پارک کار میکردیم.من بیشتر کارهای تعمیر وسایل و برقکاری های پارکو انجام میدادم.اون دوتای دیگه هم همینطور...یه شب که یه سری مشکل تو پارک پیش اومده بود بهمون زنگ زدن و خواستن زودتر خودمونو برسونیم اینجا...ما هم اومدیم.به دلیل اتصالی کردن سیمها همه ی برقای پارک قطع شده بود و اینجا کاملا تاریک بود.وقتی داشتیم از بالای ساختمان اصلی رد میشدیم پام سر خورد.اون دوتای دیگه سعی کردن دستمو بگیرن ولی همه جا خیلی تاریک بود.فکر کنم هر سه مون از اونجا افتادیم...

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:ما هر سه مون اومدیم اینجا...باهم...اما خیلی طول نکشید که جفتشون برگشتن.هم مینسوک...هم یه شینگ..تنها کسی که از وقتی که اینجا اومدم پیشم بوده کریسه.نمیتونم اینجا موندن بدون کریس رو تحمل کنم...میترسم اگه راستشو بخوای...

_کجا رفتن؟یه شینگ و مینسوک؟

_خانوادشون خواستنشون...حدس میزنم.چون یه شب وقتی گفتن دارن یه صدایی میشنون نا پدید شدن.

_دلت براشون تنگ شده؟

_خیلی...از ته دلم دوست دارم یه بار دیگه ببینمشون.ولی فکر نکنم هیچ وقت این اتفاق بیوفته.

_تو تا کی اینجا میمونی؟

_نمیدونم...

لوهان نفس عمیقی کشید و گفت:باید صبر کنم تا مهلت زندگیم تو دنیا تموم بشه.وقتی بمیرم میتونم از این دنیا وارد دنیای بعد از مرگ بشم.

_چرا...به دنیا برنمیگردی؟

_کسی رو ندارم تا برم گردونه...

وقتی چهره ی سه هونو دید لبخند زد و گفت:هی...بچه...اونجوری نکن چهرتو.

سه هون نمیتونست چهرشو کنترل کنه.لوهان خیلی زندگی سختی رو سپری کرده بود.اما همچنان زیبا و پرانرژی بود.

_چرا؟خانوادت چی؟

_وقتی اون اتفاق افتاد شیش سال میشد که از خونه فرار کرده بودم.شک دارم هنوز منو بیاد بیارن.

قطره اشک کوچکی از گوشه ی چشمای سه هون سرازیر شد.خودشم نمیدونست چرا داره گریه میکنه.

لوهان خنده ی اهنگینی کرد و دستاشو باز کرد و گفت:بیا اینجا...

خودشو تو دستای باز لوهان انداخت و سرشو تو گردنش پنهان کرد.دلش میخواست زندگیه لوهانو عوض کنه.خوشحالش کنه...ولی اون حتی تواناییه عوض کردن سرنوشت خودشم نداشت.چه برسه زندگیه یه شخص دیگرو...اما باور داشت که لوهان لیاقت زندگیه بهتری رو داشت.خیلی بهتر از اون چیزی که روزگار براش رقم زده بود.

مدت زمان زیادی از وقتی که سه هون برای بار اول لوهانو دید میگذشت.یه هفته؟دو هفته؟ شمردن روزا خیلی وقت بود از دستش در رفته بود...دیگه مثل روزای اول خواستار برگشتن نبود.نمیخواست اینو قبول کنه ولی دوست نداشت از لوهان جدا بشه.دوست نداشت تنهاش بذاره...نمیتونست تنهاش بذاره.هر روز بیشتر بهش وابسته میشد.به چشماش...به لبخندش...به صداش...به اغوش گرمش...

چطور بود؟امیدوارم خوشتون اومده باشه.نظرتونم بگید

کپی کردن داستانامم به هر نحو کاملا ممنوعههههههههه





نوع مطلب : ONCE UPON A TIME_FANFIC، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 تیر 1396 06:56 ب.ظ
What's up i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere, when i read this piece of writing i thought i
could also make comment due to this good article.
سه شنبه 2 خرداد 1396 06:01 ق.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you penning this write-up and
the rest of the website is very good.
دوشنبه 13 بهمن 1393 01:10 ق.ظ
لو چه مردی شده واسه خودش:)دلم براش سوخت:|
یکشنبه 2 آذر 1393 09:37 ب.ظ
من تازه داستانتو خوندم جالبهههههه
قشنگ مینویسی
ممنونم عزیزم
پنجشنبه 15 آبان 1393 06:31 ب.ظ
الهی بمیرم این لوهان چرا همیشه تنهاست خیلی خوب نوشتی
Marjan★Han الهی...مرسی عزیزم
دوشنبه 12 آبان 1393 09:04 ب.ظ
میرم قسمت بعی!
Marjan★Han
شنبه 10 آبان 1393 04:02 ب.ظ
Salllllaaaaaam marjan joooooon^^
man kimiam hamoon "only_hunhan" to instagram.vay in allli bood kheili khoof bood.
akhjooooon v baz ham HunHan♡♥♡♥in do ta marekan,
eine ficaye to zoodi ghesmate baD ro bezar
Marjan★Han سلااااام عزیزم...
مرسییییییییی...ممنون بابت حمایتت...
هی هی اره.خیلی عشقن...اصلا شدید...لیلی و مجنون..شیرین و فرهاد...لوهان و سهون
چشم...یه کوشولو دیگه صبر کن خواننده هاش بیشتر شن تا سریع قسمتای دیگه رو اپ کنممم
شنبه 10 آبان 1393 01:23 ب.ظ
راستی توروخدا زود زود بذار
من میخوام تا آخر فیکت بیام
مرسی عشقم
Marjan★Han خودمم قصدم همینه...ولی تا وقتی خواننده هاش بیشتر نشن میخوام یکم صبر کنم...اگه اون یکی وب بدبختو ول نمیکردم الان میتونستم هر روز اپ کنم...هیییییییی...
لطف میکنی عزیزم...خواهش خانومیییییی
شنبه 10 آبان 1393 01:23 ب.ظ
راستی اگه میخوای همه متنت یجا تو یه پست جا بشه،بعدازینکه متنتو نوشتی کلشو بگیر که آبی بشه بعد اون بالا یه علامت word هست که روش علامت ضربدر قرمز داره،دوتاس من هرکدومو میزنم درست میشه،دیگه اونطوری حله
Marjan★Han اخ مرسی...نمیدونی چقدر عذابه...حتما امتحان میکنم.مرسی که گفتیییییی
شنبه 10 آبان 1393 01:21 ب.ظ
مرسی که منو با وبت آشنا کردی
من عاشق فیکت شدم
Marjan★Han خواهش عزیزم...هی هی...خیلی خوشحالم که دوست داشتی...زیاد از نوشتن این ایده مطمین نبودم
شنبه 10 آبان 1393 01:20 ب.ظ
مرجاااااااااااااااان
عالییییییییییییی بووووووووووووووود
خیلی قشنگهههههههههههه اشکم داره درمیاااااااااااااد
Marjan★Han عزیزمی...حالا صبر کن قسمتای اینده که گریه میندازم همتونو...
خیلی خوشحالم کردی عزیزم.ممنون بابت کامنتات
جمعه 9 آبان 1393 09:08 ق.ظ
اوااین پایینیه منم اسمم پاک شدند...
Marjan★Han اه باشههههههههه
جمعه 9 آبان 1393 09:07 ق.ظ
وویییی عزیزم عالی بودخیلی جالب بود
قسم میخورم تاحالااین موضوعی رونخونده بودم باورکن...
خیلی دلم برای لوهان سوخت بیچاره
خدایی ازشرایط هایی که اینجوری واسه
کسی پیش میاد خیلی دلم میگیره...
ولی واقعا مرجان جان خیلی قشنگ بود
خیلی متفاوت بود خیلی....
ممنون عزیزم.... مرسی عشقمممم..
Marjan★Han مرسی خانومی...خوشحالم که خوشت اومده.
اره بچم گناه داره تک و تنها مونده.هی هی...
خیلییییییی لطف داری عطیه خوشحالم که کردی که خوندیش...
خواهشششش عزیز دلممممممممممم
بووووووس
جمعه 9 آبان 1393 07:23 ق.ظ
داستان عالی بود عزیزم
مرسیییی
راستی لینکت کردم خانومی منو بلینک
Marjan★Han مرسیییییییییی...
چشم...لینک شدی عزیزم
پنجشنبه 8 آبان 1393 10:13 ب.ظ
نگوو من غش میکنماااا....نکن این کارو با من اخه نفسم
Marjan★Han هی هی.........بوووووش
پنجشنبه 8 آبان 1393 09:39 ب.ظ
رزی نتم قاط زده کامنتا داره 20 تا 20 تا میاد کنترلش کن یه جوری
Marjan★Han خخخخخ عیب نداره کنترلش کردممم
پنجشنبه 8 آبان 1393 09:31 ب.ظ
خدا نکنه عزیز دلم...تو که جات اینجاست♥ فدای عشقم بشم که کلی دوسش دارممم
Marjan★Han عشق من کیه؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
لوهانه...
اما
.
.
.
.
.
.
.
.
تو بعدیشییییییییی
پنجشنبه 8 آبان 1393 09:29 ب.ظ
خدا نکنه عزیز دلم...تو که جات اینجاست
Marjan★Han عشقیییییییییی
پنجشنبه 8 آبان 1393 09:16 ب.ظ
وای مرجان تو دوباره منو به داستانت جذب کردی وحشتناک ،، عالیییی بوددد عالییی ....ببین به این سهون و لوهان اعتمادی نیس ، مخصوصا حالا که بهمم وابسته شدن، نچ نچ نچ ...
معرکه بود...خودت میدونی که من عاشق داستاناتم پس دیگه نیازی به توضیح نیس❤
Marjan★Han قربونه تو برم من...رفیق و مشوق همیشگیه مننن...هی هی دقیقا...مخصوصا با وجود کسی مثل سهون...هییییی وای من...فدات منم عاشق تو اممممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


we are one

مدیر وبلاگ : Marjan★Han
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون درباره ی داستان وبلاگ چیه؟










جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :