تبلیغات
EXO`s baby deer : LuHan - once upon a time 5th part
 
EXO`s baby deer : LuHan
once a LuHan stan , forever a LuHan stan
 
 
شنبه 8 آذر 1393 :: نویسنده : Marjan★Han
سلام دخترا...ببخشید این قسمت دیر شد چندوقتم کلا اپ نکردم.جونم براتون بگه که سرم خیلی شلوغه.گذاشتن همه ی خبراهم برام مقدور نیس...
میخواستم بگم اگه کسی هس که به نویسندگی علاقه داشته باشه و بتونه تو اپدیت کردن مطالب کمکم کنه بگه لطفا.اگه نه که تاچندوقت قول نمیدم اپدیتای جدید بکنم.فقط داستان و وان شات خواهم گذاشت...خب حالا بفرمایید ادامه


با لب و لوچه ی اویزون به ساعته روی دیوار کلاس زل زدم و شروع کردم به شمردن دقیقه ها.خسته کننده ترین کلاس هفته...جامعه شناسی.اههه...مدادمو مدام روی میز میزدم و عقربه هارو با چشمام دنبال میکردم.این کلاس لعنتی نمیخواست تموم بشه؟کای از میز بقلی گفت:پیس پیس

سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:ها؟

لباشو غنچه کرد و چشماشو بست و گفت:بوس...

خندم گرفت..._بوست بخوره تو سرت.

لباشو لیسید و پوزخنده گله گشادی زد و گفت:خوابت پرید.هاها

سرمو تکون دادم و دوباره به ساعت خیره شدم.دیوونه...اروم با خودم خندیدم.

صدای زنگ اتمام کلاس باعث شد احساس کنم که دارم توی یه استخر بزرگ چای حبابی شنا میکنم.

بکهیون دوید سمتم و از پشت بقلم کرد و گفت:سهونی...کلاس اقتصادمون افتضاح بود.استاد از کلاس بیرونم کرد.

قبل از اینکه جوابشو بدم چانیول محکم دستشو کشید و ازم جداش کرد و بهش چشم غره رفت.خندیدم و گفت:یا...یودا...نمیخورمش که!

چانیول گلوشو صاف کرد و گفت:هرچی...

توجهمو دوباره رو بک متمرکز کردم و گفتم:نگفتی...چیکار کردی که استاد بیرونت کرد؟

بکهیون لبخند مرموزی زد و دستاشو دور گردنه چانیول حلقه کرد و گفت:اینکارو...

بعد لب پایین چانیول رو لیسید.

زدم زیر خنده و گفتم:حق داشته...

بکهیون رو بمن برگشت و شروع کرد به خندیدن:میدونم یعنی قیافه ی استاد جانگ دیدنی بود.بنفش شده بود.

چانیول موهای بکهیونو بهم ریخت و گفت:حالا وقتی تنهاییم از این کارا نمیکنه ها!کلا خوشش میاد استادارو بندازه به جونه من!

بک لباشو اویزون کرد و گفت:به تو کاری ندارن که!هربار منو میفرستن مدیریت

کای کیفشو جمع کرد و گفت:بریم کارائوکه؟مهمونه بک؟

بک سرشو تکون داد و گفت: آ آ...من و چان امروز بعد از دانشگاه قرار داریم.شما دوتا ترشیده هاهم تنها برید ولگردی.

کای اخم کرد و گفت:نچ نچ...خسیسه بدبخت.

من گفتن:خب نمیشه دو نفر به قرارتون اضافه شن؟من نمیتونم جونگ اینو تنهایی تحمل کنم.

کای محکم زد به بازوم.

_ایییی...بی جنبه.

چانیول شونه هاشو بالا انداخت و گفت:باشه...اگه با این صحنه ها مشکلی ندارین بیاین.

بعد سرشو تو گردنه بک پنهان کرد و شروع کرد به بوسیدن گردن و لاله گوشش.

من و کای سریع چشمامونو گرفتیم و گفتیم:نه نه نه...تنهایی برید.

هرجفتشون زدن زیرخنده و درحالیکه از کلاس بیرون میرفتن گفتن:بای بای بازنده ها.

وقتی بک و چان از کلاس بیرون رفتن کای زبونشو دراورد و گفت:موهای تنم سیخ شد.اییییی

بعد محکم دستاشو روی بازوش کشید.

_تو هم اگه یکی رو داشتی که عاشقش بودی همینکارو میکردی.

_نه به این چندشی که اینا هستن.

_بنظرمن که بانمکن.

کای چندلحظه سکوت کرد و بعد گفت:تاحالا شده سر چیزی با من موافقت کنی؟

لبخند زدم و گفتم:چرا شده...همیشه سر اینکه رنگ نصفه شبی باهات موافقت میکنم.

دستمو کشید و گفت:بیا بریم بترکونیم زره اضافه هم نزن

............

چشماشو باز کردم و اشعه های طلایه خورشید صورتمو بوسیدن.چشمامو با مشتای شل و ولی مالیدم و روی تختم نشستم.عجیبه...چرا صدای زنگ نمیاد؟به ساعت کنار تختم نگاه کردم.چی؟یازده؟یازده و من تا الان خواب بودم؟سریع بلند شدم و از خونه دویدم بیرون.حس عجیبی داشتم.یه حسه عجیبه...منفی.دلم منقبض شده بود و استرس شدیدی بر تمام احساساتم غالب شده بود.شروع کردم به دویدن به سمته خونه ی کریس...شش هام میسوختن و شدیدا به نفس کشیدن احتیاج داشتم.اما درعوض به سرعتم افزودم و تندتر دویدم...وقتی بالاخره به خونه ی کریس رسیدم زمان رو از دست ندادم و شروع کرد به کوبیدن در.

_کریس...کریس؟اینجایی؟خواهش میکنم درو باز کن.من اصلا حالم خوب نیس.

اما صدایی نمیومد.استرس و ترسم چندبرابر شد.بی اختیار لبامو گاز میگرفتم و با التماس به در بسته خیره شده بودم.دوباره دستگیره رو گرفتم و شروع کردم به عقب و جلو کشیدنه در بسته.

_کریس؟کریس خواهش میکنم اگ-

ناخوداگاه در باز شد و من با دهان باز به خونه ی تاریکی که به استقبالم اومده بود خیره شدم.

ارومتر از قبل گفتم:کریس؟

رفتم داخل و صبر کردم تا چشمام به تاریکیه مطلق عادت کنن...کریس اونجا نبود.نه تو اتاقخواب نه تو اشپزخونه نه تو دست شویی و نه هیچ جای دیگه...با عصبانیت در اتاق خوابشو بهم کوبیدم و خودمو روی زمین انداختم.از بعد رفتن سهون خیلی حساستر شده بودم.تحمل هیچی رو نداشتم.کوچیکترین چیزی ناراحت و یا عصبانیم میکرد.ناگهان چیزی رو موهام افتاد.دستمو بالا اوردم و موهامو لمس کرد.یه تیکه کاغذ بود.با کنجکاوی نگاهش کردم.یه نامه؟

سلام لو...خیلی ناراحتم که باید اینارو بهت بگم ولی فرصت زندگیم تو دنیا تموم شده.من دیگه نمیتونم پیشت باشم.منو ببخش.خیلی دوست داشتم بمونم.خیلی نگرانتم لو.مواظبه خودت باش؛باشه؟دوست دارم هیونگ.خودتو ناراحت نکن.همه چی درست میشه...کریس

با چشمای درشت شده از تعجب و ترس نامه رو خوندم...دوباره دوباره و دوباره.به حدی که دیگه میتونستم از حفظ جمله هارو بخونم.باورم نمیشد.کریس تنها کسی بود که برام مونده بود.تنها دوست و همراهم.اخرین کسی که از از دست دادنش میترسیدم ولی...سرمو به دیوار تکیه دادم و چندبار تفس عمیق کشیدم.من ادم ترسویی نبودم.اما فکر تنها موندن تو دنیایی که حتی نمیدونی ابتدا و انتهاش کجاست باعث میشد قلبم به تاپ و توپ بیوفته.نمیدونم چقد اونجا نشستم ولی وقتی بالاخره به خودم اومدم و تصمیم گرفتم برگردم خونه ی خودم هوا تاریک شده بود.حتی یه قطره اشک هم از چشمام نمیومد.کاملا بی حس بودم.انقد بدنم گرم بود که هنوز نفهمیده بودم دقیقا تو چه شرایطیم.وقتی رسیدم خونم درو بستم و همونجا جلوی در روی زمین نشستم.زانوهامو تو شکمم جمع کردم وسرمو روشون گذاشتم.نفس صداداری از گلوم خارج شد.اروم گفتم:سهون...سهون کجایی؟

ناخوداگاه اشکام سرازیر شدن و خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم صورتم تو اشکام غرق بودن.با هق هق گفتم:من میترسم سهون.خواهش میکنم...برگرد.

نفسام صدادار شده بودن و هق هق هام بند نمیومد.میترسیدم...از تنهایی.از بلاتکلیفی.از خودم.

...........

کای انگشتشو به سمته پسری که داشت با دوستش روی میز بقلی قهوه میخورد اشاره رفت و گفت:همونیه که دربارش بهت گفته بودم.

رد انگشتشو دنبال کردم و پسر ریزه میزه ی بانمکی رو دیدم.

_همون...کیونسوگ؟

کای زد رو دستم و گفتم:نخیر...کیونگسو.

_خب حالا...

لبخندی زد و گفت:خیلی خوب میشه اگه باهام دوست شه

_با این جراتی که داری حتما...اون اصلا از وجودتم خبر نداره

یه صدای ارومی نذاشت جوابه کای رو بشنوم.یه صدای ظریف و...غمگین.توی دلم خالی شد.سریع  پشتمو نگاه کردم.

_هی...سهونا؟گوش میدی؟

اروم گفتم:یکی صدام کرد.

_من که چیزی نشنیدم.

_مطمئنم...

کای حرفمو نشنیده گرفت و ادامه داد به قصه بافتن درباره ی دوستیه خیالیش با کیونگسو تو اینده ای نه چندان دور به قوله خودش.اما من ذهنم جای دیگه ای بود...اون صدا برام خیلی اشنا بود.به طور عجیبی اشنا بود ولی بیاد نداشتم که حتی یبارم شنیده باشمش.غمی که تو اون صدا بود باعث میشد دیوونه بشم.نمیدونستم چرا...ولی انگار اون شخص خیلی برام ارزش داشت.وقتی دوباره "سهونه" ارومی شنیده شد سریع از جام بلند شدم.

_کای من...باید برم...میبینمت.

منتظر جوابه کای نموندم.سریع از کافه زدم بیرون.تو کی هستی؟داشتم تو گوشه گوشه های مغزم دنباله جواب میگشتم ولی مثله یه نوار خالی بودم.هیچی نبود.هیچی...هیچی تو حافظم نبود که یاریم کنه.چشمامو بستم و...تصاویر درهم برهمی از جلوی پلکای بستم گذشتن.یه پسر؟نمیتونستم صورتشو ببینم.خودمو دیدم...که داشتم با علاقه ی تمام میبوسیدمش؟من؟یه پسرو؟اوه خدای من..این دیگه چه رویاییه؟سرمو تکون دادم و سعی کردم تصاویرو از سرم بیرون کنم.اما...سیاهیه مطلق اخرین چیزی بود که دیدم و بیهوش شدم.





نوع مطلب : ONCE UPON A TIME_FANFIC، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 مرداد 1396 04:00 ق.ظ
Today, I went to the beach with my children. I found a sea shell and
gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the shell to her ear and screamed.
There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is completely off topic but
I had to tell someone!
یکشنبه 15 مرداد 1396 12:45 ق.ظ
If some one desires expert view concerning blogging and site-building
then i recommend him/her to visit this blog, Keep up
the pleasant job.
شنبه 3 تیر 1396 04:13 ب.ظ
First of all I would like to say superb blog! I had a quick
question in which I'd like to ask if you do not mind.

I was curious to know how you center yourself and clear your head before writing.
I have had trouble clearing my thoughts in getting my thoughts out there.
I do enjoy writing however it just seems like the first 10
to 15 minutes are usually wasted just trying to figure out how to begin. Any ideas or hints?
Kudos!
سه شنبه 2 خرداد 1396 10:53 ب.ظ
I have been browsing online more than three hours today, yet I never found any interesting article like yours.
It's pretty worth enough for me. In my view, if all webmasters
and bloggers made good content as you did, the net will be much more useful than ever
before.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 05:51 ق.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین در
آیا واقعا کار درست با من پس
از برخی از زمان. جایی درون
پاراگراف شما در واقع موفق به من مؤمن متاسفانه تنها برای کوتاه در حالی که.
من این مشکل خود را با جهش در مفروضات و یک خواهد را سادگی به پر همه
کسانی شکاف. اگر شما در واقع
که می توانید انجام من را بدون شک تا پایان در گم.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 10:35 ب.ظ
Wow! This blog looks exactly like my old one! It's on a entirely different topic but it has pretty much the same page layout and design. Wonderful choice of
colors!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:59 ب.ظ
Its like you read my mind! You appear to know a lot about this, like you wrote the book in it or
something. I think that you could do with a
few pics to drive the message home a bit, but
instead of that, this is magnificent blog.
An excellent read. I will certainly be back.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:23 ق.ظ
Good day! This is my first comment here so I just wanted to give a quick shout
out and tell you I really enjoy reading through your posts.
Can you suggest any other blogs/websites/forums that cover the same subjects?
Appreciate it!
دوشنبه 21 فروردین 1396 01:41 ب.ظ
Outstanding story there. What happened after? Take care!
جمعه 11 فروردین 1396 04:52 ب.ظ
you are actually a good webmaster. The site loading velocity is
incredible. It sort of feels that you're doing any unique trick.
Furthermore, The contents are masterpiece. you've done a
fantastic activity in this matter!
یکشنبه 12 دی 1395 01:48 ب.ظ
سلاااااام ...
وبت عالییییییییه داستاناتم فوق العاده سسستتتتتتتت
با تبادل لینک موافقی
جمعه 20 آذر 1394 08:59 ب.ظ
اون داستان هری ولوهان تو وبلاگ قبلی چی شد پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکشنبه 16 فروردین 1394 01:15 ب.ظ
لطفاهه ری روادامه بدهمن عاشق اون داستانتم...لطفاااا...ادامش بده من خیلی منتظرموندم
یکشنبه 16 فروردین 1394 01:10 ب.ظ
هییییییییی سلااااااااام چطوری؟حالت خوبه؟وای خیلی ازدیدنت خوشحالم..چراتووب قبلیت فعالیت نمیکنی؟
دوشنبه 13 بهمن 1393 01:34 ق.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااااای خداااااااا عاااااااااااااااااااالییییی بووووود! عه کایسو هم دارههههه:)
عرررررررر لولو گریه نکن سهون برت میگردونه^___^
پنجشنبه 9 بهمن 1393 11:41 ب.ظ
اغا گریه ی لوهان دل ادمو اب میکنه
دوشنبه 17 آذر 1393 10:18 ب.ظ
وایییی نه لوهان!!!! من دلم داره واسه سهون کباب میشه تو باید یه جوری اشکمونو دربیاریا....بابا زود تر بذار داستانتووو..مرجااااان
یکشنبه 16 آذر 1393 03:20 ب.ظ
سلام گلم تازه آپ کردم بیا سر بزن
بابت مطالب ممنون
دوشنبه 10 آذر 1393 03:50 ب.ظ
هعیییییی وای برمنننننن
الهی بچم تنها و بی کس مونده وسط دنیا و آخرت
اون نصفه شبو خیلی باحال اومدی
عالی بود عاااالی
مرسی عزیزم
میخوای اصلا خبر نذار فقط داسیتو آپ کن..هان؟!
یکشنبه 9 آذر 1393 10:08 ب.ظ
وای اخییییییییییی...
لوهان گناه داره
هههههههههههههههههههههق
خیلی قشنگ بود احی
زودی ادامه
سهون چی شد؟؟؟
شنبه 8 آذر 1393 11:27 ب.ظ
لولوووووووووووووووووووووووووووووووووووو
سهونم تا نیومدم بفرستمت اون دنیا خودت لولومو بیار این دنیاااااااا
مغسی عزززززززززززیزم ادومه زووووووووووووووووود
شنبه 8 آذر 1393 09:21 ب.ظ
واقعا خیلی محشرههههه...آخجون...سهون دوباره برگشت پیش لوهان...
وای نونا زودتر ادامه رو بزار
شنبه 8 آذر 1393 09:20 ب.ظ
واییییییییییییییییییی....
نونا سهون برگشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شنبه 8 آذر 1393 07:56 ب.ظ
الهی لوهااااااااااااااااانقفونش برمممممممتنها شدههههسهونی چقده دوسش دارهههههه.....ممنون اجی....عالی بودددداجی زودتر ادامه رو بذار لطفااااااافضولی من را امان نمیدهد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


we are one

مدیر وبلاگ : Marjan★Han
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون درباره ی داستان وبلاگ چیه؟










جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :