تبلیغات
EXO`s baby deer : LuHan - once upon a time 4th part
 
EXO`s baby deer : LuHan
once a LuHan stan , forever a LuHan stan
 
 
چهارشنبه 28 آبان 1393 :: نویسنده : Marjan★Han
بچه ها نظرا مثل قسمتای قبلی باشه کله قسمتای بعدی رو رمزی میکنم


از بیمارستان مرخص شدن مثل زندگیه دوباره بود.تجربه ی دوباره ی چیزی با ارزش که خیلی به از دست دادنش نزدیک بودم.زندگیم...از دیدنه دوباره ی دوستام خیلی خوشحال بودم.حس یه مسافری رو داشتم که بعد از سالها جهانگردی به زادگاهش برگشته.هیچی عوض نشده بود.تنها چیزی که عوض شده بود دیدگاه من نسبت به زندگیم بود.اینکه باید بیشتر از پیش از لحظه لحظش لذت ببرم.چون هیچوقت کسی نمیدونه فردا چی در انتظارشه.دانشگاهمو با کمک دوستام و استادام دوباره از سر گرفتم.تقریبا ضربه هیچ مشکلی برام درست نمیکرد.داروهامو دکتر هرروز کمتر میکرد و منم تا نهایت توانم با دکترا همکاری میکردم.درهرحال سلامتیه خودم در خطر بود.البته دلیل مهم خوشحالیم از زنده موندنم فقط خودم نبودم.بلکه اطرافیانم بودن.با برگشت دوبارم تازه فهمیدم که چقد وجودم میتونه برای بعضیا با ارزش باشه.هموناییکه به دیدن هر روزت عادت کردن.ولی نبودت بیشتر از چیزی که باید روشون تاثیر میذاره.

صبح روز یک شنبه بود و من کلاسی برای حضور پیدا کردن در دانشگاه نداشتم.بخاطر همین ساعتمو برای 10 کوک کردم.کمبود خواب زیادی اذیتم میکرد و دکترا توصیه کرده بودن تاجاییکه میشه خودمو خسته نکنم.ولی درهرحال من به نمرات بالا برای رسیدن به شغل رویاییم احتیاج داشتم.و مادامی که فرصت نفس کشیدن بهم داده شده بود میخواستم برای ارزشای زندگیم تلاش کنم.وقتی صدای زنگ گوشیم تو اتاق پیچید با بی حوصلگی خاموشش کردم و با چشمای باز به سقف خیره شدم.وقتی بالاخره تصمیم به بلند شدن گرفتم دست و صورتمو اب زدم و "مامان مامان"کنان وارد اشپزخونه شدم.

اما مادرم رو پیدا نکردم.شونه هامو بالا انداختم و در یخچالو باز کردم.خودمو با یه کولوچه ی شکلاتی و یه لیوانه شیر مشغول کردم.صبحانه ی رویایی...از اونجاییکه کاری برای انجام دادن نداشتم کوله پشتیمو از جزوه هام پر کردم و لباسامو عوض کردم.بهترین کار ممکن استفاده از اوغات بیکاری برای مطالعه تو یه محیطه ارومه.کجا بهتر از کتابخونه؟

صدای زنگ گوشیم رشته ی افکارمو تو چندقدمیه کتابخونه ی مذکور برید.

_جانم مامان؟

_سلام سهون.خوبی؟

_خوبم.کجا رفتی از صبح مامان؟خونه نبودی بیدار شدم.

_هیچی...اومدم پیشه یکی از دوستام که تازه از ژاپن برگشته

_اوه.خوش بگذره...خب کاری داشتی؟

_اره راستش.میخواستم اگه میشه برام یه کاری انجام بدی.

_اوکی

_اگه میتونی یه سبد گله رز سفید بگیر و برو به همون بیمارستانی که توش بستری بودی.اتاقه 270 طبقه ی سوم.گلای اون اتاقو عوض کن و حال بیمارو بپرس

نگران شدم

_مامان چیزی شده؟کسی اسیبی دیده؟

_نه عزیزم نگران نباش.اون فقط کسیه که تو مدتی که به خاطر مشکلت تو بیمارستان بودم دیدم و بعد از اون همیشه براش گل میبردم.حالا امشب که بیام خونه باهات مفصل صحبت میکنم.

_اوه...خیالم راحت شد.باشه.حتما اینکارو میکنم.

_مرسی.

_خواهش میکنم.

_مواظب خودت باش

_هستم.

خب مثل اینکه مقصد تغییر کرده.راهمو به سمته گل فروشی تغییر دادم و طبق دستور مامان یه سبد گل رز سفید خریدم.یعنی این بیمار کیه که مامان انقد براش ارزش قائله؟حتما ادم خاصیه.درهرحال برای من زیاد مهم نبود.فقط میخواستم کاری که مامانم خواسته رو انجام بدم.کم پیش میاد چیزی از من بخواد.

دیدن دوباره ی بیمارستان باعث شد حس عجیبی بهم دست بده.یه حسه نوستالژیه عجیب...اب دهنمو قورت دادم و پا به جایی گذاشتم که نزدیک بود اخرین مقصده زندگیم بشه.به همون اتاقی که مادرم ادرسشو داده بود رفتم.در زدم.ولی جوابی نیومد.دوباره امتحان کردم ولی همچنان صدایی به گوش نمیرسید.اروم درو باز کردمو سرمو داخل اتاق بردم.

_کسی اینجا نیس؟

اتاق کوچیکی بود با دیوارای سفید و پنجره ی بزرگی مشرف به حیاطه سرسبزه بیمارستان.داخل رفتم و درو پشت سرم بستم.بدن ظریفی روی تخت دراز کشیده بود.کنجکاو شدم ببینمش.سبد گلهارو روی میز گذاشتم و کنار تخت ایستادم.پسر زیبایی روی تخت خوابیده بود.صورت ظریف و کوچیکی داشت.اما رنگ و روش بدپریده بود.ماسک تنفسی که روی دهنش بود بیشتر صورتش رو پوشونده بود اما تشخیصه اینکه هیچ رنگی از زندگی توی اجزای صورتش نبود برای یه شخص با چشمای غیرمسلح کار سختی نبود.به بدنش انواع دستگاه ها و سرم ها وصل بودن.خیلی لاغر بود.احساس میکردم دارم به یه دوسته قدیمی نگاه میکنم.اروم موهای بلونده روی پیشونیشو از جلوی پلکای بستش کنار زدم و به صورتش نگاه کردم.حس عجیبی داشتم.اما نمیتونستم بگم چی باعث میشد ضربان قلبم به طور نامنظمی افزایش پیدا کنه.توجهمو از پسر روی تخت گرفتم و گلای پژمرده شده ی داخل گلدون رو برداشتم و تو سطل زباله انداختم و گلدون رو با گلهای جدید و معطر پر کردم.بند کوله پشتیمو روی شونم جابجا کردم و چند قدم به سمت در اتاق برداشتم.اما یه نیروی عجیبی نمیذاشت اتاقو ترک کنم.سرمو به سمت اون پسر چرخوندم و با چشمای تنگ شده نگاهش کردم

_تو کی هستی؟

صدای زنگ گوشیم منو به خودم اورد.

_سلام کای

_بونژو سهونا.کجایی؟

_همین..همین دور و برا.

_پس بدو بیا کلاب همه جمعیم.مهمونه بکهیون.

_هاها از کیسه ی خلیفه میبخشی؟

_تا وقتیکه کیسه ی خودم نباشه اره.

_هاها باشه.شما برید منم زود خودمو میرسونم.

_میبینمت.

وقتی به کلابه همیشگیمون رسیدم به کای زنگ زدم

_کای اه؟

_چیه؟

_کیا داخلن؟

_خودمونیم دیگه..

_اون که-

_بیا تو دیگه...اههههه

قبل از اینکه چیز دیگه ای بگم گوشی رو قطع کرد.چاره ی دیگه ای جز داخل شدن نداشتم.صدای موسیقیه بلند کلاب تو گوشم میکوبید و جمعیت انبوه مردم سرمو به دوران انداخته بود.از اون روز دیگه دوست نداشتم به همچین جاهایی بیام.اما کای علاقه ی خاصی داره که تمام کارها برخلاف میل من باشه.مخصوصا از وقتی اون اتفاق افتاده بود.وقتی کای و بقیه ی دوستامون رو دیدم سریع خودمو بهشون رسوندم.بکهیون دستشو دور گردنم انداخت و گفت:خب...ابله جمع هم رسید.

با لحن کنایه امیزی گفتم:تو که زودتر اومده بودی.

بکهیون لباشو کج کرد و گفت:هه هه هه

چانیول گیلاسشو گرفت جلوی صورتم و گفت:بزن روشن شی.

و بعد یه نفس همشو به خوردم داد.دستشو کنار زدم و گفتم:دیووونه ی گنده...

چانیول خندید و گفت:مرسی.

ناگهان صدای دخترونه ی اشنایی از پشت سرم گفت:سلام

مگه میشد این صدا یادم بره؟نگاه معناداری به کای کردم.و اون هم در جوابم شونه هاشو بالا انداخت.قبل از اینکه عکس العمل دیگه ای نشون بدم دوباره گفت:سلام کردم سهونا

بدون اینکه سرمو به سمتش برگردونم گفتم:خب؟

_سهونا؟

رو به دوستام گفتم:من باید برم خونه...فردا میبینمتون بکس

بکهیون سریع گفت:خدافظ.

برگشتم و سریع از کلاب زدم بیرون.قبل از اینکه خیلی دور بشم انگشتای باریکی دور مچم پیچیدن.

با پرخاشگری دستمو تکون دادم و به صورتی چشم دوختم که امیدوار بودم دیگه هیچوقت مجبور نشم باهاش روبرو شم

داد زدم:ولم میکنی یا نه؟

چشمای درشتشو بهم دوخت و ماسکه معصومانه ی همیشگی رو به صورتش زد و گفت:به حرفام گوش بده خواهش میکنم.

خنده ی تمسخرامیزی کردم و گفتم:اوه...میخوای دقیقا توضیح بدی که چجوری بهم خیانت کردی؟یا از احساست بگی وقتی مثل ریگ پولامو برات خرج میکردم؟

_داری اشتباه میکنی...

_چندبار باید درباره ی این مساله حرف بزنیم هان؟مگه همون روز بهت نگفتم هرچی بوده تموم شده؟اوه صبر کن ببینم.نکنه اون طرف اونقدری که فکر میکردی پولدار نبوده؟

لباشو روی هم فشار داد و شروع کرد به ریختن اشکای ساختگیش.اوه خدای من...دستت برای من یکی خیلی وقته رو شده پرنسس.

_بس کن ایون مین...خسته شدم از دستت.بذار حداقل یه خاطره ی خوب از همدیگه تو ذهنمون بمونه.من و تو از اولشم برای هم نبودیم.

_اما اخه...میدونم هنوزم میخوای بامن باشی ولی دلت میخواد اینجوری مجازاتم کنی.میدونم...انقد دنبالت میام تا بالاخره از خر شیطون بیای پایین.

_خواهش میکنم...نذار بیشتر ازت متنفر بشم.

با اون جمله مچمو از تو دستش بیرون کشیدم و راهمو پیش گرفتم.ایون مین دوست دختر منه.دوست دختر من بود...از وقتیکه دستش برام رو شد تمام احساس پاک و بی الایشی که بهش داشتم تبدیل شد به کینه و خشم.هم نسبت به اون...هم نسبت به خودم.نسبت به اون چون قلبمو زیر پاش له کرد و نسبت به خودم چون فکر میکردم عشق ورزیدن بی غرضم باعث میشه ایون مین بیشتر دوسم داشته باشه.اگه بگم دیگه دوسش نداشتم دروغه.ولی وقتی با هربار دیدنش احساس حماقت میکردم ترجیح میدادم اندک حس محبتی که هنوز بهش داشتمو تو اعماق وجودم چال کنم.دیگه نمیخواستم بذارم کسی به خاطر پول بابام عشقمو به بازی بگیره.انقدر تو افکار خودم غرق بودم که نفهمیدم مسیر کلاب تا خونمون چجوری طی شد.درو باز کردم و کتونی هامو توی راهرو شوت کردم و بلند گفتم:من خونه ام...

صدای مادرم از طبقه ی بالا اومد:سلام عزیزم.

با بی حوصلگی گفتم:سلام مامان.

دیدن ایون مین باعث ناراحتیم شده بود.همیشه همینطور بود.اعصاب نداشتم.پله هارو دوتا یکی طی کردم و خودمو به اتاقم رسوندم و روی تختم ولو شدم و چشمامو بستم.چند لحظه بیشتر نگذشته بود که صدای ضربه های اروم روی در تو اتاقم پیچید.چشمامو باز کردم و مادرمو دیدم که تو چهارچوبه در ایستاده و با لبخند بهم نگاه میکنه.

_روز بدی داشتی؟

سرمو تکون دادم و گفتم:نه...فقط ایون مین رو دیدم.

_اوه...هنوز دنبالت میکنه؟

سرمو تکون دادم.مادرم روی تختم نشست و گفت:میخوای حرف بزنیم؟

سرمو به علامت منفی تکون دادم.

مادرم لبخنده ملیحی زد و گفت:پس تو هم بهش فکر نکن.

لبخند زدم و گفتم:ارسو...

_اوه راستی...کاری که خواسته بودم رو انجام دادی؟

برای یه لحظه هرچی ایون مین بود از ذهنم پاک شد و کنجکاویه اون روز صبح جاشو پر کرد.

_اوه اوما...قضیه ی اون مریض چیه؟

مادرم نفسه عمیقی کشید و گفت:اون موقعی که تو بیمارستان بستری بودی من تمام مدت کنارت بودم.یه روز اشتباهی رفتم تو اون اتاقی که امروز فرستاده بودمت گلاشو عوض کنی.راستش انقد استرس داشتم و نگران بودم که یه لحظه اون پسر رو با تو اشتباه گرفتم.منو یاد تو مینداخت...از بعد اون بار خودم چندوقت یبار به اتاقش سر میزدم.از دکترا و پرستارا دربارش سوال کردم.

کنجکاویم بیشتر از قبل تحریک شده بود:خب...؟

_اون پسر یک ساله که تو کماس.تو همون شهربازی که صاحنه اتفاق افتاده بود برات,مجروح شده.با دوستاش...اما وقتی دوستاش بهوش اومدن اجازه ندادن دکترها دستگاه ها رو قطع کنن.هیچ امیدی به بهوش اومدنش نیست.رسما با دستگاه ها نفس میکشه.اما دوستاش همچنان به برگشتش امید دارن.خویشاوندی هم نداره.

اه کوتاهی کشید و ادامه داد:خیلی جوون و زیباس.همون قدر که برای بهوش اومدن تو دعا میکردم برای اون هم دعا کردم.احساس میکنم اون هم پسر منه.تو این مدت خیلی بهش وابسته شدم.خودم چند روز یبار بهش سر میزنم ولی امروز نمیتونستم.مرسی که انجامش دادی سهونا...

سرم خیلی درد میکرد.احساس میکردم اون شخصو میشناسم ولی کوچیکترین خاطره ای ازش نداشتم.با خودم کلنجار میرفتم ولی حافظم یاریم نمیکرد.

قبل از اینکه مادرم اتاقو ترک کنه پرسیدم:اوما...اسم اون پسر چیه؟

_لوهان





نوع مطلب : ONCE UPON A TIME_FANFIC، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 مرداد 1396 04:54 ق.ظ
Wow! In the end I got a weblog from where I can really take useful data regarding my study and knowledge.
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:24 ب.ظ
I don't know if it's just me or if perhaps everybody else experiencing problems with your site.
It looks like some of the written text in your posts
are running off the screen. Can someone else please comment and
let me know if this is happening to them as well?
This may be a problem with my internet browser because I've had this happen before.

Cheers
شنبه 14 مرداد 1396 01:13 ب.ظ
I used to be able to find good advice from your content.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:59 ب.ظ
Unquestionably consider that which you stated.

Your favourite justification appeared to be on the internet the easiest thing to be mindful of.
I say to you, I certainly get irked at the same time as
folks consider worries that they just do not recognize about.
You controlled to hit the nail upon the top as well as outlined out the
entire thing with no need side effect , people could take a signal.
Will probably be again to get more. Thank you
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:22 ق.ظ
Definitely consider that that you said. Your favorite reason appeared to be at the net the simplest factor to consider
of. I say to you, I definitely get irked even as other people think about worries
that they just do not know about. You managed to
hit the nail upon the highest and outlined out the entire thing
with no need side-effects , people can take a signal.
Will likely be again to get more. Thank you
دوشنبه 21 فروردین 1396 05:07 ق.ظ
That is a very good tip particularly to those new to the blogosphere.
Brief but very precise info… Many thanks for sharing this one.
A must read article!
سه شنبه 15 فروردین 1396 04:47 ب.ظ
Thank you for any other fantastic article.
The place else could anybody get that type of information in such a perfect approach of writing?

I've a presentation next week, and I am on the search for such information.
سه شنبه 15 فروردین 1396 11:57 ق.ظ
Today, I went to the beach with my kids. I found a sea shell
and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the shell to her ear and screamed.
There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is totally off topic but I had to tell someone!
دوشنبه 13 بهمن 1393 01:29 ق.ظ
عرررررررر من میگم سهون لوهانو برمیگردونهههه!
دلم برای هونهان تنگ شده:(
جمعه 7 آذر 1393 04:27 ب.ظ
مثه همیشه عااااااااااااااااااالی......اخییییییییی لوهیییی...همیشه خوشگله حتی تو بیمارستاناونی لطفا زودتر ادامه رو بذار.....موخوامممم
پنجشنبه 6 آذر 1393 03:23 ب.ظ
واییی نه خماری.....یادن میاد داسنانای قبلیت همش میذاشتیمون تو خماری؟؟ هاها....وایی که چقدر دلم میخواد لوهان بهوش بیاد ببینم این دوتا قراره چیکار کنن وقتی همو شناختن....بابا زود تربذار داستانو خب عشقم ....من صبر نمیشناسم که...
چهارشنبه 5 آذر 1393 08:29 ب.ظ
راستی مرجان دارم دستینی رو با یه ورژن جدید آپ میکنم.
اگه دوست داشتی بیا بخون.
سه شنبه 4 آذر 1393 10:31 ب.ظ
واییی نه خماری.....یادن میاد داسنانای قبلیت همش میذاشتیمون تو خماری؟؟ هاها....وایی که چقدر دلم میخواد لوهان بهوش بیاد ببینم این دوتا قراره چیکار کنن وقتی همو شناختن....بابا زود تربذار داستانو خب عشقم ....من صبر نمیشناسم که...
یکشنبه 2 آذر 1393 10:07 ب.ظ
وای عالییییییییییب بود
کاش سهئنی یادش بیاد که میاد ایشالله
ممنون عزیزم
خیلی قشنگ بود
زودی ادامه
یکشنبه 2 آذر 1393 02:40 ب.ظ
من تازه واردم والبته عاشق این فیک شدم اسمم اواست تورو خدا زودتر قسمت بعدو بزار که خیلی منتطرم ببینم ادامش چی میشه مرسی اراینکه جفنگیاتمو خوندی بای
جمعه 30 آبان 1393 02:22 ب.ظ
لوهانممممممممممممممممممممممممم
اخه چرا سهووووووونی چرا لولو رو فراموشیدییییییی
مغسی گلم
منتظره ادامم زووووووووووووود
پنجشنبه 29 آبان 1393 08:50 ب.ظ
:-) Kheili khub bood
Nemidunam chera nazare qablim khaki raft:/
پنجشنبه 29 آبان 1393 08:49 ب.ظ
پنجشنبه 29 آبان 1393 07:49 ب.ظ
وای سلام خیلی عالی بود مرسی لوهاننننننننننننن منتظر بعدیم بالخره وقت کردم بیام و فقط برای اومدن به وبلاگت وخوندن داستانت
پنجشنبه 29 آبان 1393 06:54 ب.ظ
نونا زودتر ادامه رو بزار!
پنجشنبه 29 آبان 1393 06:54 ب.ظ
خیلی خوشحالم....اگه سهون لوهانو یادش بیاد خیلی عالی میشه!
پنجشنبه 29 آبان 1393 06:53 ب.ظ
وایییییییییییی نوناااااااااا...
محشر بووووووود
پنجشنبه 29 آبان 1393 12:05 ب.ظ
کاش سهون زودتر لولو رو یادش بیاد....
وای حالا فکر کن لوهان بیدار شه و سهونو یادش نیااااد...
چه مکافاتی دارن بعدش
پنجشنبه 29 آبان 1393 12:04 ب.ظ
الهی واسه لوهانی بمیرم که تنها و بی کس افتاده گوشه بیمارستان
ههههههق ههههههق (اولین باریه که دارم از هق هق استفاده میکنم خخخخ)
واقعا عالی بود عزیزم
مرسی
پنجشنبه 29 آبان 1393 12:03 ب.ظ
وای خدایا
عالی بووووود
بی صبرانه منتظر ادامه شم
زیاد منتظرمون نذار لطفا
خسته ام نباشی مرجان جون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


we are one

مدیر وبلاگ : Marjan★Han
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون درباره ی داستان وبلاگ چیه؟










جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :