تبلیغات
EXO`s baby deer : LuHan - once upon a time first part
 
EXO`s baby deer : LuHan
once a LuHan stan , forever a LuHan stan
 
 
پنجشنبه 8 آبان 1393 :: نویسنده : Marjan★Han
این یه داستان کوتاه چند قسمتی از هونهانه...
به نام روزی از روزها...
قسمت اولشو میذارم و پارت بعدی فقط در صورتی اپ میشه که این قسمت بالای ده تا نظر داشته باشه...
چه مهربونم؟فقط ده تا...اونم فقط به خاطر اینکه وب تازه باز شده.هییییی...
خب بفرمایید ادامه...




سه هون چشماشو باز کرد و با تعحب به محیط اطرافش نگاه کرد...

_اینجا کجاست دیگه؟

سرشو چرخوند و بعد از چند ثانیه بالاخره فهمید کجاست...شهربازی...ولی چرا من الان اینجام؟

روی زمین نشست و پیشونیشو با دستش مالید...چشماش سیاهی میرفت و سرش به شدت درد میکرد.محکم چشماشو بست و سرشو بین دستاش گرفت.

_آه...این چه دردیه دیگه؟

اون درد براش غیرقابل تحمل بود.بعد از چند ثانیه درد به کل ناپدید شد.سه هون چشماشو باز کرد و ایستاد...

_چرا هیچکس اینجا نیست؟بقیه کجان؟من اینجا تنها چیکار میکنم؟

هیچ کس اونجا نبود تا جواب سوالاشو بده.اطرافشو جست و جو کرد ولی بجز برقای روشن وسیله های بازی پارک چیز دیگه ای توجهشو جلب نکرد.

با بی حوصلگی نالید:هایش...

_هی سلام تازه وارد...

سه هون به سمت صدا برگشت ولی قبل از اینکه صاحب صدا رو ببینه همون درد چند دقیقه پیش باعث شد پاهاش توان خودشونو از دست بدن.سه هون روی زمین افتاد اما قبل از اینکه سرش با زمین ملاقات کنه صاحب صدا محکم گرفتش وبا نگرانی گفت:هی...سه هون...حالت خوبه؟

سه هون چشماشو باز کرد و به صورت شخصی که محکم تو اغوشش نگهش داشته بود نگاه کرد.برای چند لحظه زبانش بند اومد.چون تابحال شخصی به اون زیبایی تو زندگیش ندیده بود.پسری تقریبا 20 ساله با موهای فرفری بلوند و پوست سفید با چشمای درشت براقش به سه هون خیره شده بود.چهرش بیش از حد برای یه پسر زیبا بود و لبهای صورتیه کوچیکش روی این مساله تاکید بیشتری داشت.چند بار پلک زد و با دهان نیمه باز به خیره شدن ادامه داد...

_هی...میشنوی صدامو تو؟

اون شخص لبخند زد و سه هون به سختی اب دهانشو فرو داد و گفت:تو...اسم منو از کجا میدونی؟

کمکش کرد تا دوباره روی پاهاش بایسته...بعد دستاشو از دور سه هون باز کرد و با لبخند گفت:مهم نیس...اسم من لوهانه...گفتم بگم که احساس نکنی ناعدالتی صورت گرفته.

اروم با خودش خندیدو با دست به سه هون اشاره کرد و گفت:با من بیا.

و پشتشو بهش کرد و در سمت مخالف به شروع به راه رفتن کرد.

سه هون به دنبالش دوید و گفت:صبر کن...من چرا اینجام؟چرا هیچ کس دیگه ای به جز تو اینجا نیس؟نباید شهربازی همیشه پر از ادم باشه؟

لوهان بدون اینکه از سرعتش کم کنه گفت:جواب این سوالاتو به ترتیب میگیری...اما الان نه...

_میدونم که تو یه چیزایی میدونی.چرا بهم نمیگی؟این نامردیه.

_خب درسته...من یه چیزایی میدونم.اما نه همه چیزو...بقیشو خودت باید به موقعش به یاد بیاری.

_چی رو باید به یاد بیارم؟

_خیلی سوال میپرسی

لوهان سرعتشو بیشتر کرد و به راهش ادامه داد.سه هون ازدستش عصبی شده بود.دوست داشت سریعتر جواب سوالاشو بگیره و اون هیچ وقت ادم با حوصله ای نبود.اما مثل اینکه لوهان ادمی نبود که در برابر سه هون کم بیاره.از همین رو تصمیم گرفت سکوت کنه تا وقتیکه لوهان خودش بخواد براش موقعیتو توضیح بده.بهمین خاطر ساکت بدنبال لوهان رفت و سعی کرد گمش نکنه.تنها بودن تو همچون مکانی خیلی ترسناکتر از اون چیزی بود که بنظر میومد.وقتی به یه خونه ی کوچیک پشت شهربازی رسیدن لوهان به سمت سه هون برگشت و گفت:اینجا خونه ی منه...میتونی اینجا بمونی و منتظر وقتی باشی که تکلیفت روشن بشه یا میتونی هرجا دلت میخواد بری و برای منم دردسر درست نکنی...ولی بهت توصیه میکنم اینجا بمونی...

بعد درو باز کرد و داخل خونه شد.سه هون سریع به دنبالش وارد خونه شد و به لوهان که داشت کتشو روی میز کوچیکی که وسط خونه بود می انداخت نگاه کرد.

خونه ی لوهان کوچیک و جمع و جور و بهم ریخته بود.لباساش روی زمین پخش شده بود و اشپزخونه پر از ظرفای کثیف و پاکت کورن فلیکس بود.دیوارا به رنگ ابی روشن بودن و تخت سفید بزرگی گوشه ی اتاق خودنمایی میکرد.تنها چیز تمیز و کاملا مرتب توی خونه تخت لوهان بود.

_ام...خب...میشه بگی من چرا اینجام؟

سه هون با احتیاط به لوهان که داشت توی کشوی کنار تختش دنبال چیزی میگشت نزدیک شد و سعی کرد صداش لطیفتر و ارومتر از همیشه باشه.

بدون اینکه روشو به سمت سه هون برگردونه به جست و جوش ادامه داد و گفت:خودت چی فکر میکنی؟اینجا به نظرت عجیب نیس؟اینکه من چرا میشناسمت...اینکه چرا اینجا هیچکس نیس...اینکه چرا یهو وسط شهربازی چشماتو باز کردی؟

_خب...اره راستش...ولی فکرم به جایی نمیرسه.

بالاخره سرشو به سمت سه هون چرخوند و تو چشماش خیره شد و با خونسردی گفت:اینجا دنیایی که توش زندگی میکردی نیس سه هون.اینحا یه جاییه بین زندگی...و مرگ!

سه هون هول کرد و سریع پرسید:یعنی من مردم؟

لوهان شونه هاشو بالا انداخت و گفت:اگه باعث میشه احساس بهتری بکنی نه...هنوز نمردی...

سه هون اب دهانشو قورت داد و گفت:یعنی...چی؟

لوهان روی تختش دراز کشید و گفت:ببین...یه اتفاقی باعث شده بیای اینجا...اونو نه من نمیدونم نه هیچ کس دیگه ای که ممکنه اینجا ملاقات کنی.اما چیزی که من میدونم اینه که تو هنوز کامل نمردی.به همین خاطر الان اینجایی...

سه هون روی زمین افتاد و پرسید:یعنی...یعنی...

_اه...بس کن من خیلی خسته ام.میخوای بخوابی یا میخوای تا صبح بیدار بمونی و زانوی غم بقل بگیری؟

سه هون با تعجب به لوهان نگاه کرد و گفت:من دارم میمیرم.میخوای خیلی ریلکس بشینم باهات چای بخورم؟

لوهان پتوی خودشو روش کشید و گفت:مهم نیس.تا وقتیکه مزاحم من نشی مهم نیس چیکار میکنی!شب بخیر...

بعد پشتشو به سه هون کرد و خوابید.به همین راحتی...

سه هون ساعتها روی زمین نشست و فکر کرد.سعی کرد به یاد بیاره.بیاد بیاره که چرا اونجاس...چی باعث شده بمیره.هنوزم منظور لوهانو از اینکه تو هنوز نمردی نفهمیده بود ولی کسی نبود که کمکش کنه.بخاطر همین سعی کرد از مغزش کمک بگیره...که مثل اینکه اصلا قصد یاری کردنشو نداشت.

صبح روز بعد سه هون چشماشو با یه صدای بلند و گوش خراش باز کرد.صدا انقد ترسونده بودش که سریع بلند شد و داد زد:کی اونجاس؟

دستی روی شونش قرار گرفت و لحظاتی بعد سه هون صدای خواب الود لوهانو شنید که میگفت:نترس...زنگ بیدار باشه.

سه هون سرشو به سمت لوهان چرخوند و گفت:چی؟

_زنگ بیدار باش.

لوهان چشماشو با دستاش مالید و خمیازه ی کوچولویی کشید.سه هون نمیتونست چشماشو از لوهان بگیره.نور خورشید از پنجره ی باز خونه به داخل و روی پوست شفاف لوهان میتابید و سه هون نمیتونست از تحسین کردن همچین شخص زیباییی جلوگیری کنه.

_اونجوری نگاه نکن.

سه هون با گونه های سرخ سرشو پایین انداخت و بعد از چند ثانیه متوجه شد که صدای گوش خراش همچنان قطع نشده.

_چرا این صدا قطع نمیشه؟

_تا وقتیکه کریس بیدار نشه زنگ همچنان ادامه داره.

_کریس کیه؟

_یکی از کساییکه خیلی وقته اینجاس.دوستمه...شاید بعدا ببرمت تا ببینیش...کریس خیلی خوابش سنگینه بخاطر همین من هر صبح باید برای مدت طولانی ای این صدا رو تحمل کنم.ولی خب عادت کردم بهش...

سه هون سرشو تکون داد...با وجود اینکه حرفای لوهان همچنان براش بی مفهموم بودن اما سعی میکرد خیلی سوال نپرسه.میدونست لوهان ادم کم حوصله ایه برای همین سعی داشت سوالاشو تا حد امکان محدود کنه.ولی نمیتونست...همه چیز به طرز غیر قابل باوری براش عجیب و نا شناخته بود.

ساعتی بعد وقتی لوهان سه هونو به اشپزخونه برد تعجب سه هون چندین برابر شد.چرا که لوهان کاسه ی بزرگی جلوش گذاشت و پرسید:چی میخوری؟

_پنکیک؟!

_اوکی...

لوهان دستشو توی جیبش فرو برد و خودکار کوچیکی رو بیرون اورد و باهاش ضربه ی ارومی به کاسه زد و چند ثانیه بعد کاسه پر از پنکیک شد.

_چطوری اینکارو کردی؟

لوهان با خونسردی خودکارو داخل جیبش برگردوند و گفت:همینجوری که دیدی.حالا بخور باید  بریم جایی...

سه هون بدون هیچ حرف دیگه ای صبحانشو تموم کرد و دنبال لوهان از خونه خارج شد.پارک همچنان خالی بود و تنها تغییری که توجهشو جلب کرد خورشید بود که تمام محوطه رو روشن کرده بود.

لوهان بدون مقدمه شروع به صحبت کردن کرد:امشب میبرمت تا سوار چرخ و فلک بزرگ پارک بشیم.اونجا باید بیاد بیاری که چرا اینجایی.برای همه این اتفاق میوفته...همه بیاد میارن.فقط باید خیلی دقت کنی.

_همه؟بجز  من کس دیگه ای هم اینجاس؟

_درحال حاضر فقط من و تو و کریس اینجاییم.ولی قبل از تو خیلی ها اومدن و رفتن.و هرلحظه هم ممکنه یه نفر دیگه هم بیاد.

_اومدن و رفتن؟چجوری میشه از اینجا خارج شد؟

لوهان روی نیمکت کنار بزرگترین تاب پارک نشست و گفت:کسایی که میان اینجا به دو شرط میتونن از اینجا برن.یکی اینکه بمیرن..یعنی مهلت زندگیشون تموم شه و برن به دنیای بعد از زندگی...یا اینکه کسی که تو دنیا خیلی دوسشون داره تقاضای برگشتشو بکنه.باید خیلی از ته دلش بخواد.به زبون ساده تر...اینجا حد فاصل زندگی و مرگه.ما ها که اینجاییم نه مردیم نه زنده ایم...تنها کاری هم که میتونیم بکنیم انتظار کشیدنه

سه هون سرشو تکون داد و از لوهان پرسید:چند وقته اینجایی؟

_بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی.اما زمان اینجا با دنیا یکی نیس...یعنی مدت زمانی که اینجا میگذره با مدت زمانی که تو دنیا میگذره فرق داره.

_اوه...

بعد از چندثانیه سکوت لوهان بلند شد و گفت:خب با من بیا!

لوهان به سمت چرخ و فلک بزرگ پارک رفت و شروع کرد با جعبه ابزارش ور رفتن.

_تو برقکاری بلدی؟

لوهان بدون اینکه به سه هون نگاه کنه گفت:اره..قبل از اینکه بیام اینجا کارم همین بود.

بعد از دو یا سه دقیقه به سه هون نگاه کرد و گفت:خب...تموم شد.امشب میایم و سوارش میشیم دیگه کاری نداره...

همش تو یه پست جا نشد برید پسته بعدی...




نوع مطلب : ONCE UPON A TIME_FANFIC، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 18 شهریور 1396 04:20 ب.ظ
Hey there! I just wanted to ask if you ever have any
problems with hackers? My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing a few months of hard
work due to no backup. Do you have any methods to
stop hackers?
جمعه 16 تیر 1396 11:06 ب.ظ
Hello there, You've done an incredible job. I'll definitely digg it and in my opinion recommend to my friends.
I'm confident they will be benefited from this site.
یکشنبه 4 تیر 1396 01:15 ب.ظ
Hello there, You've done an incredible job. I will certainly digg it and individually recommend to my
friends. I'm confident they'll be benefited from this web site.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 06:21 ق.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as
though you relied on the video to make your point. You clearly know
what youre talking about, why waste your intelligence on just posting videos to your blog when you could be giving us something informative to read?
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:11 ب.ظ
I am very happy to read this. This is the kind of manual that needs to be given and
not the accidental misinformation that is at the other blogs.
Appreciate your sharing this greatest doc.
سه شنبه 29 فروردین 1396 11:44 ق.ظ
It's impressive that you are getting thoughts from this paragraph as well as from our discussion made here.
دوشنبه 13 بهمن 1393 12:59 ق.ظ
عرررررررر خیلییییییییییییییی خفنههههه! داستانش متفاوت و قشنگه:)
پنجشنبه 9 بهمن 1393 11:20 ب.ظ
پنجشنبه 15 آبان 1393 06:30 ب.ظ
وای ببخشید من تازه وقت کردم بخونم خیلی باحال بود رفتم بعدی
Marjan★Han نه بابا این حرفا چیه...بفرماییییید
یکشنبه 11 آبان 1393 05:07 ب.ظ
عالی.... سهون منگل من... لوهان کوچولو چه مرد شده اینجا
Marjan★Han خخخخ مرسی.... چی فکر کردی پس؟؟!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


we are one

مدیر وبلاگ : Marjan★Han
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون درباره ی داستان وبلاگ چیه؟










جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :