تبلیغات
EXO`s baby deer : LuHan - once upon a time 3rd part
 
EXO`s baby deer : LuHan
once a LuHan stan , forever a LuHan stan
 
 
سه شنبه 13 آبان 1393 :: نویسنده : Marjan★Han
سورپرایزززز...
یه قسمته کوتاه...
هدیه ی من برای چینگو جونام...

اولین چیزی که بعد از بازکردن چشمام دیدم صورت نگرانه مادرم بود.وقتی دید چشمامو باز کردم شروع کرد به صدازدن دکترا و پرستارا...اینجا چه خبره؟؟کلا ذهنم کار نمیکرد.قبل از اینکه به خودم بیام چندتا دکتر سفیدپوش وارد اتاق شدن و مادرمو به زور از اتاق بیرون کردن.نمیدونم چی بهم تزریق میکردن ولی بدون اینکه بفهمم چشمام بسته شدن و خوابم برد.

_سهونا؟...سهونا؟

چشمامو اروم باز کردم و چهره ی اشنای دوست صمیمیو دیدم.

با صدایی که بزور از گلوم درمیومد گفتم:جو...جونگ اینا...

جونگ این لبخنده گله گشادی زد و گفت:خداروشکر که بهوش اومدی.

_چ..چی شد؟

_الان به هیچی فکر نکن.باشه؟بعدا همه ی سوالاتو جواب میدم.

سرمو به علامت مثبت تکون دادم.چیز خاصی یادم نمیومد.از اینکه چرا تو بیمارستان بودم هیچ ایده ای نداشتم.اما وقتی جونگین میگه بعدا میگم پس حتما میگه...

جونگین سینیه بزرگی رو کنار تختم گذاشت و گفت:بیا یچیز بخور.خودم غذاهای موردعلاقتو گرفتما.

لبخند زدم و گفتم:گش-نم نی-س

_هییییی...پاشو.

سعی کردم بشینم ولی دستام اصلا جون نداشتن.جونگین سریع تختو داد بالا و یه لیوان اب رو گرفت جلوی دهنم و گفت:شرمنده.اینو بخور اول باید بهت اب میدادم.ببخشید اخه تاحالا از کسی که یه ماه تو کما بوده مراقبت نکردم.

_ک-ما؟

_بخور اینو...

دهنمو باز کردم و ابو سر کشیدم.انگار رو اتیش وجودم یه سطل اب و یخ خالی کرده بودن.کل وجودم به طرز غیرقابل باوری زنده شد.تو افکار خودم بودم که بوی رولت تخم مرغ به مشامم رسید.جونگین چوبهای غذاخوری رو با یه رولت تخم مرغ جلوی دهنم نگه داشته بود.کی میتونست به همچین غذایی نه بگه؟با اشتیاق دهنمو باز کرد م و اجازه دادم زحمت غذادادن بهمو بکشه.یه دل سیر غذا خوردم.وقتی تمام سینی خالی شد اروم گفت:سیر شدی؟

سرمو به علامت مثبت تکون دادم.

_اینجا چه خبره؟

_سهونا...اخرین باری که باهم رفتیم شهربازی رو یادته؟

بعد از مکث کوتاهی گفتم:اره.

_وقتی ترن هوایی سوار شدیم واگنمون بین راه گیر کرد.مشکل فنی پیش اومده بود.هممون خیلی ترسیده بودیم.ولی حفاظ جلوی تو از هم باز شد و...

نفس عمیقی کشید و گفت:خیلی نگرانت بودیم.یه ماه کامل تو کما بودی.دکترا میگفتن هیچ امیدی ندارن..

بی مقدمه دستاشو دور گردنم حلقه کرد و در اغوشم کشید و گفت:دلم خیلی برات تنگ شده بود رفیق.

با توضیحاتش کم و بیش وقایع اونروز یادم اومد.ولی چیزی نبود که بخوام بیادش بیارم.کی دلش میخواد ترس اون لحظه رو بیاد بیاره.دستامو دور کمرش حلقه کردم و گذاشتم هرچقدر که دلش میخواد بقلم کنه.من و جونگین خیلی باهم صمیمی بودیم.رفیقای دوران کودکی.میدونستم تو نبوده من خیلی بهش سخت گذشته.و نمیتونستم خودمو بخاطر اذیت کردن بهترین دوستم ببخشیم.بعد از یه دیقه تو چشمام زل زد و گفت:نباید خودتو نگران هیچی بکنی.ضربه ای که به سرت خورده خیلی محکم و به زبون خودمون...خفن بوده.باید ریلکسه ریلکس باشی.گرفتی؟

خندم گرفت.هنوزم دستور زبانش جونگ اینیه.لبخند زدم و گفتم:باشه...

از کنار تختم چندتا قرص برداشت و گفت:بیا اینارو بخور.

بخاطر داشتن همچون دوستی به خودم افتخار میکردم.خیلی حس خوبیه وقتی میدونی یکی هست که همیشه بی دریغ مراقبته و بهت فکر میکنه.اون روز به ملاقات با اعضای خانوادم و چندتا دیگه از دوستام گذشت.حالم خوب بود ولی سر دردایی شدیدی چندساعت یبار گریبانمو میگرفت.همه خیلی نگران بودن ولی دکترا گفتن طبیعیه.درهرحال خوش شانس بودم که نمرده بودم.گور پدر سردردا.دکترا گفتن که بهتره بیشتر تو بیمارستان بمونم...چه بهتر.دانشگاه نمیرم,از صبح تا شب هم تلویزیون نگاه میکنم و ویدیو گیم بازی میکنم.یه هفته از بهوش اومدنم میگذشت...

_سلام رفیق.

سرمو به سمت در چرخوندم و طبق معموله همیشه جونگین رو دیدم که دست به سینه به چهارچوبه در تکیه داده و باهمون لبخند جذابه همیشگی بهم نگاه میکنه!

دسته ی ایکس باکسمو گذاشتم رو پام و گفتم:سلام.بیا تو.

روی صندلیه کنار تختم نشست و گفت:خوبی؟

_معلوم نیس؟

خندید و گفت:چرا...خب؟تصمیم نداری قدم بر چشمانه ما بذاری و بیای خونه؟

دستامو پشت گردنم گذاشتم و گفتم:پیشنهادتو در نظر میگیرم.

با انگشتش ضربه ی نسبتا محکمی به پیشونیم زد و گفت:بچه کونی...

خندیدم و گفتم:زر نزن بابا...

_خب جدی...کی مرخص میشی؟

_از دکترا بپرس بمن چه!

کی قرار بود ما ادم بشیم؟؟!!

___

کریس دستشو دور گردنم انداخت و گفت:الان بهتری؟

سرمو تکون دادم.

نفس عمیقی کشید و گفت:لوهان...الان بیشتر از دو هفتس که بزور روی هم رفته پنج تا کلمه گفتی.تو که انقدر ضعیف نبودی!یادت رفته؟اون موقعی که مینسوک رفت بهم چی گفتی؟گفتی زندگی با جدایی هاش معنا داره.کو اون لوهانه محکمی که من میشناختم؟

سرمو پایین انداختم و به حرفاش گوش دادم.راس میگفت...رفتن سهون بیشتر از اون چیزی که باید داشت روم تاثیر میذاشت.درهرحال...من کسی رو از دست دادم که اصلا ماله من نبود.لبخند تلخی زدم.زندگیه من همیشه جدایی بوده و تنهایی...فکر میکردم دیگه عادت کردم.فکر میکردم دیگه از دست دادن کسی ناراحتم نمیکنه.فکر میکردم انقد سخت شدم که نسیم دوریه هیچکس نتونه تکونم بده.ولی نبودم...یه ادم بودم.یه ادمه تنهای زخم خورده از همه ی ادما...ادمی که هنوزم یه ماهیچه ی بی خاصیت توی سینش میتپید که فقط یه هدف داشت.اینکه دیریا زود از کار کردن بیاسته.ولی نمیدونم چرا انقد طولش میداد؟بی اختیار گونه هام از اشکام خیس شدن.با صدای نجواگونه ای گفتم:دیگه هیچوقت نمیبینمش...دلم براش تنگ شده.

کریس لباشو جمع کرد و چندثانیه به صورت خیسم نگاه کرد.سریع اشکامو با دستام پاک کردم.تصمیمه خودمو گرفته بودم...حالا که رفته.باید ادامه میدادم.با سهون یا بی سهون!کسی که رفته دیگه رفته.





نوع مطلب : ONCE UPON A TIME_FANFIC، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 مرداد 1396 03:00 ب.ظ
Excellent pieces. Keep posting such kind of info
on your blog. Im really impressed by your blog.
Hi there, You've done an incredible job. I'll definitely digg it and personally recommend to my friends.
I am sure they will be benefited from this website.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 02:45 ق.ظ
Do you mind if I quote a few of your posts as long as I provide credit and sources back to your weblog?

My website is in the very same area of interest as yours
and my users would really benefit from a lot of the information you present here.
Please let me know if this okay with you. Thank you!
دوشنبه 13 بهمن 1393 01:22 ق.ظ
لوهاااااااااااان بدبخت تنهاااا:/سهون به یااااد بیاااار:|
یکشنبه 2 آذر 1393 10:09 ب.ظ
مرسی عزیزم خیلی قشنگ بود
چهارشنبه 21 آبان 1393 11:56 ب.ظ
خیلی ناراحت کننده بودددددسهون باید یادش بیادددددددلوهییییی
اونی لطفا زودتر ادامشو بذاررررر
Marjan★Han الهی...یادش میندازم خودممممم خیالت راحت...
چشم
سه شنبه 20 آبان 1393 07:19 ب.ظ
وااااایییی خیلی بده ک لولورویادش نمیاد خیلی خداکنه حداقل ی جرقه ای توذهنش بزنه خداکنه ولی بازم دلم برای لولو کباب شد ...
بازم مثل همیشه جالبو باحال ممنون عزیزم خیلی زحمت کشیدی مرسی....
Marjan★Han اهم...خیلی گناه داره عشقولم...
خواهش عزییییییزم.مرسی بابت نظر و حمایتات
پنجشنبه 15 آبان 1393 06:38 ب.ظ
آخه چجوری لوهان یادش نمیاد مگه میشه لوهان رو از یاد برد منتظر بعدیم یه سوال بپرسم :میگم تو دیگه داستان مال بکی رو اینجا نمیذاری ؟ آخه جای حساسش بود SAVE ME FROM MY SELF
Marjan★Han اره
هنوز تصمیم نگرفتم.ولی هر تصمیمی بگیرم اینجا اعلام میکنم...نالاحت نباش من طاقت اشکاتو ندارممممم
چهارشنبه 14 آبان 1393 02:47 ب.ظ
من اول لوهانو دوست دارم بعد لی
ینی میتونم بگم لوهانو بیشتر ازهمشون دوس دارم...یجورایی عاشقشم
Marjan★Han عزیزم...الهی.من همه ی پسرارو شدیدا میدوستم.مخصوصا چانی و ژیو و کای رو...ولی لوهان یه چیز دیگس کلا.ولی همشونو واقعا از ته قلب دوست دارم هوارتا
چهارشنبه 14 آبان 1393 01:39 ب.ظ
اره
عزیزم
با تبادل لینک موافقم
لطفا اول شما لینکم کنین
وقتی کردین خبرم کنید
منم کنم
چهارشنبه 14 آبان 1393 09:31 ق.ظ
اوخیییییییییییی لوهانییییییییییییی
نگران نباش خودم از ته دل برات دعا میکنم
امیدوارم قسمته بعدو زوددددی بزاری
مغسییییییییییییییییییی
Marjan★Han
چشم عزیزم...منم امیدوارم خواننده ها و بازدید کننده های وب یه کوچولو زیادتر شن تا من همه برنامه هامو اجرا کنم
خواهش گلم.مرسی بابت نظرت
سه شنبه 13 آبان 1393 10:23 ب.ظ
واییی..اونییییی...اههههه خیلی بده..چرا سهون یادش نمیااااد :'(
قلبم...آیییی....
امیدوارم تو قسمتای بعدی همه چی روبه راه شه :(
میسی اونی
Marjan★Han نالاحت نباش تو حالا...خودم یادش میارمممم مگه با خودشه؟؟!هی هی...
ایشالا ایشالا...خواهش عزیییییزم
سه شنبه 13 آبان 1393 10:09 ب.ظ
پس چرا سهون لوهانو یادش رفت؟!
بمیرم براش اون دنیا نشسته داره گریه میکنه
مرسی خیلی قشنگ بود عزیزم
Marjan★Han همه یادشون میره دیگه...سهونم یادش رفت.بهمین راحتی.خخخ
اره دلم سوخت براش عزیزمممم...راستی سمانه توی اکسو کیو بیشتر از همه میدوستی؟
خواهش میکنم گلممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


we are one

مدیر وبلاگ : Marjan★Han
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون درباره ی داستان وبلاگ چیه؟










جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :