تبلیغات
EXO`s baby deer : LuHan - once upon a time 2nd part
 
EXO`s baby deer : LuHan
once a LuHan stan , forever a LuHan stan
 
 
دوشنبه 12 آبان 1393 :: نویسنده : Marjan★Han
با قسمت دوم داستان روزی از روزها اومدم...
بنظرم این قسمت شدیداااا چرت بود...
لطفا بگید نظرتونو...فعلا ادیوس...


سه هون دور تا دور اشپزخونه دنبال لوهان دوید و داد زد:خیلی بی جنبه ای...

درحالیکه عرق روی پیشونیشو پاک میکرد به ظرفشویی تکیه داد و گفت:حالا یبار روزیه ما افتاد دست تو ها...

لوهان خندید و جلوی سهون ایستاد و گفت:خیلی خب بابا...بیا...چی میخوری؟هرچی میخوای بگو برات ظاهر کنم.

سهون با نگاهی مشکوک لوهانو ورانداز کرد و گفت:تو این یه ساعته دفعه ی چهارمه که دارم این جمله رو میشنوم!

لوهان موهاشو با دستاش بهم ریخت و با لبخند گفت:نه...جدی میگم.خودمم خسته شدم انقد سر کارت گذاشتم.

سهون لپاشو باد کرد و گفت:فقط منتظر اون روزیم که کارت به من بیوفته.یه بلایی سرت بیارم...

_خیلی خب حالا...چی میخوری؟

_هرچیزی که از گلو بره پایین شکمو پر کنه...

لوهان خودکارشو از جیبش بیرون اورد و با ضربه زدن به ظرف روی کابینت یه کیک خامه ای بزرگ رو ظاهر کرد.اما قبل از اینکه سهون حرکتی انجام بده کیکو برداشت و شروع کرد به خوردنش.

سهون اخم کرد و گفت:الان بیشتر از همیشه ازت بدم میاد.

لوهان با لبخند گل و گشادی لباشو لیسید و گفت:واقعا؟!...چه جالب...

_درصد تنفرم همینجوری داره بیشتر و بیشتر میشه.

لوهان چند لحظه سکوت کرد و چهره ی متفکری به خودش گرفت و گفت:خب...از اونجاییکه دلم برات میسوزه میذارم یکمشو بچشی.

_یعنی چی یکم-

اما قبل از اینکه جملشو تموم کنه لوهان صورتشو با دو دستش گرفت و لبای خامه ایشو روی لبای سهون فشار داد.

اه کوچکی از گلوی سهون دراومد و لوهان از فرصت استفاده کرد و لبای سهونو با لبای خودش از هم باز کرد.سهون کاملا میتونست طعم شیرینه خامه رو توی گلوش احساس کنه اما اون لحظه فقط و فقط داشت به یه چیز فکر میکرد...یا بهتر بگم یه نفر.قبل از اینکه به خودش بیاد لوهان لباشو از روی لباش برداشت و با لبخند شیطنت امیزی به سهون نگاه کرد و گفت:خوشمزس؟

تنها چیزی که تو ذهن سهون بود بوسیدن دوباره ی لوهان بود.به همین خاطر قبل از اینکه به چیز دیگه ای فکر کنه صورتشو جلو برد و لبای لوهانو در اختیار گرفت.دستاشو محکم دور کمرش حلقه کرد و به طرف دیوار اشپزخونه هلش داد.وقتی کمر لوهان با دیوار تماس پیدا کرد اخ بی صدایی از گلوش دراومد.سهون صورتشو عقب برد و به لوهان که گونه هاشو سرخی زیبایی دربرگرفته بود نگاه کرد.لباشو گاز گرفت و با صدایی ارومتر از نجوا گفت:داریم چیکار میکنیم؟

_بهش میگن انتقال خوراکی از راه دهان به دهان...

سهون اروم اروم لباشو به لبای لوهان نزدیک کرد و در فاصله ی چندمیلی متریه لباش جوری که نفساشون باهم قاطی میشد گفت:دیگه گرسنم نیس.

لوهان خندید و صورت سهونو با دستش کنار زد و گفت:چه بهتر...

بعد هلش داد کنار و ازش جداش شد و گفت:پس من میرم بخوابم...ادیوس...

سهون نمیتونست اوضاع رو هضم کنه.به لوهان خیره شد که اشپزخونه رو ترک کرد و خودشو روی تختش انداخت.دستشو روی قلبش گذاشت و چندتا نفس عمیق کشید.ایا احساسش به لوهان چیزی بیشتر از یه دوست داشتن ساده بود؟خب مگه نه اینکه همه ی ادما دوستاشونو دوست دارن؟پس چرا دلش میخواست....؟سهون سرشو محکم تکون داد و اروم با خودش گفت:تاثیر بوسیدنه...کی دلش نمیخواد با همچین ادم خوشگلی بخوابه؟طبیعیه...

اما...نبود...چون قلب ادما هیچ ارتباطی با چشمشون نداره.

صبح روز بعد همه چیز عادی بود.رفتار لوهان...لبخنداش...شیطنت هاش...کریس...هوا...پارک...اما سهون مثل همیشه نبود.نمیتونست فکر لوهانو از ذهنش بیرون کنه.هربار به هر دلیلی بهم نزدیک میشدن قلبش از قفسه ی سینش بیرون میزد.دستاش یخ میکردن.به من من میافتاد...اما مثل اینکه لوهان هیچ کدوم از تغییراتو متوجه نمیشد.یا بهتر بگم...نمیخواست متوجه بشه.تقریبا یه هفته از اون اتفاق میگذشت.سهون واقعا کلافه شده بود.احساس بلاتکلیفی میکرد.تکلیفش حتی با احساسات خودشم مشخص نبود.واسه همین نمیتونست لوهانو سرزنش کنه.درعوض خودشو سرزنش میکرد.بخاطر اینکه بی جنبه بود و یه مساله ی کوچیکو خیلی بزرگ میکرد.خب بوسیدن یه چیز طبیعیه.تازه کی گفته دوستا حق ندارن باهم شوخی کنن؟!

روی زمین نشسته بود و درحالیکه زانوهاشو تو شکمش جمع کرده بود به لوهان نگاه میکرد که داشت لباساشو مرتب میکرد و زیرلب اهنگی رو زمزمه میکرد.وقتی کارش تموم شد دستاشو بهم کوبید و با لبخند گفت:خب...میخوای امشب چیکار کنیم؟

سهون شونه هاشو بالا انداخت و با چهره ای بی تفاوت به خیره شدن ادامه داد.

لوهان دستاشو تو جیب شلوارجین ابی و رنگ و رو رفتش فرو کرد و گفت:یه قل دو قل بازی کنیم عمو؟!

سهون اخم کرد و گفت:اصلا بازی کردن تو این سن یعنی چی؟

لوهان شونه هاشو بالا انداخت و گفت:شما پیریه زودرس داری ولی من به عنوان یه پسر بیست و چهار ساله برای گذروندن وقت بیکاری بازی میکنم.

سهون اخم کرد و گفت:تاحالا شده یه چیز بگم درعوضش یه جواب دندون شکن ندی؟

لوهان خندید و کنار سهون روی زمین نشست و دستاشو دور گردنش حلقه کرد و فشار داد و گفت:بچه ای دیگه...نمیفهمی ادم با کسی که دوسش داره شوخی میکنه.خب بگو...هرکار تو بگی میکنیم امشب.

بعد از کمی فکر کردن گفت:بریم ستاره هارو تماشا کنیم.

_باشه...

اندکی بعد جفتشون روی چمنا دراز کشیده بودن و به ستاره ها خیره شده بودن.

_هیونگ؟

_هم؟

سهون سرشو به سمت لوهان چرخوند و به نیم رخش زل زد و گفت:مردن چجوریه؟

لوهان لبخند کمرنگی زد و گفت:همونجوری که اومدی...میری...نیستیه مطلق.ولی من تاحالا نمردم.ایشالا وقتی مردم برات کارت پستال میفرستم.

_این حرفو نزن.

_نمیدونی چقدر دوست دارم بمیرم.

_هیونگ....گفتم نگو.

لوهان سرشو به سمت سهون چرخوند و با چشمایی که غم سنگینی جای درخشندگیه همیشگیشونو گرفته بودن به سهون خیره شد و گفت:این زندگی بدتر از صدبار مردنه سهون.فکر میکنی تو موقعیت من بودن اسونه؟

روشو دوباره به اسمون کرد و اه عمیقی کشید و گفت:اما...من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.بذار هرچی میخواد بشه , بشه.

سهون بی اختیار انگشتشو روی گونه ی لوهان کشید و گفت:همیشه فکر میکردم دروغ میگن.

_کیا؟

_همونایی که میگفتن یه موقع هایی یه کسی میاد تو زندگیت که دوست داری براش تا اخر دنیا زنده باشی.زنده باشی و هرروز بهش بگی که چقدر دوسش داری.

_چیشد که فهمیدی راست میگن؟

_از وقتی تو رو دیدم.

لوهان لبخند کوچولویی زد و گفت:مگه نمیخواستی ستاره هارو تماشا کنی؟

_هیونگ...من-

لوهان با لحن محکمی گفت:سهون...تمومش کن.

_من دوست دارم.

_برام مهم نیس.

سهون روشو از لوهان برگردوند.میدونست داره دروغ میگه.لرزش صداش فریاد از دریای احساساتش میزد.ولی اگه لوهان نمیخواست چیزی رو بپذیره هیچ کس نمیتونست نظرشو تغییر بده.

سهون یکبار دیگه زیرلب گفت:ولی من واقعا دوست دارم.فقط میخوام اینو بدونی...

بعد بلند شد و لوهانو روی چمنها تنها گذاشت.لوهان به جای خالیه سهون کنارش نگاه کرد و لبخند غمگینی روی لباش نقش بست...اروم گفت:فردا برمیگردی دیوونه...دوست داشتنه من زودتر از اون چیزی که فکرشو میکنی یادت میره.

قطره اشک براقی روی گونش سرازیر شد و با صدایی خشدار شده به خاطر بغض سنگین توی گلوش ادامه داد:فقط من میمونم یه دنیای خالی.من و تنهایی و یاد کساییکه خیلی دوسشون دارم ولی باید ارزوی دیدن دوبارشونو به گور ببرم.

دوباره به ستاره ها خیره شد و گفت:پس کی میمیرم؟ایا این مجازات منه؟

باد خنکی صورتشو نوازش داد و لوهان روحشو به اون باد سپرد.یبار دیگه...این نیز بگذرد...

خودشم نمیدونست کی خوابش برد.ولی وقتی صدای سهون تو گوشش پیچید و شونه هاش توسط یه جفت دست قوی تکون داده شدن چشماشو باز کرد و با چشمای خوابالویی که غرق بسته شدن دوباره بودن سعی کرد روی صورت مضطرب سهون متمرکز بشه:چی شده سهونا؟

_هیونگ...من یه صدایی میشنوم.

_صدای کی؟

_یه زنه...شبیه صدای مادرمه...صدام میکنه.

لوهان روی زمین نشست و گفت:دارن از دنیا صدات میکنن...نترس.

سهون با تعجب پرسید:چی؟

_دارن برت میگردونن

سهون سرشو تکون داد و گفت:نه...نه نه...من...من داشتم خواب میدیدم.فکر کردم واقعیه

بعد از یه خنده ی عصبی ادامه داد:چی چی و برت میگردونن!؟ من...حالا حالاها اینجام

لوهان لبخند کوچیکی زد و گفت:هی بچه...خوشحال باش.دوباره برمیگردی به زندگیه سابقت...

_ولی...پس...تو چی؟

لوهان بعد از چندثانیه سکوت گفت:منو یادت میره.

داد زد:چی؟امکان نداره

_داره...

_ولی چطور ممکنه؟

_همه ی کساییکه شانس برگشتن دوباره رو بدست میارن تمام خاطراتی که از این دنیا داشتن رو فراموش میکنن...

سهون بغض کرد.

_نمیخوام برگردم...

_متاسفم سهونا...من نمیتونم هیچکاری بکنم.

قطره اشکی روی گونه ی سهون سرازیر شد:هیونگ...خواهش میکنم.یکاری بکن...نمیخوام برگردم...

_ا...گریه نکن...مگه تو نبودی که میگفتی میخوام برم؟حالا چی شده؟

بغض سهون ترکید و صورتش با اشکاش خیس شد...سرشو پایین انداخت و بین هق هق هاش گفت:متاسفم لوهان...دوست دارم.حتی اگه یادم بره...بدون که خیلی دوست دارم.

لوهان دیگه طاقت اشکای سهونو نداشت.دستاشو دورش حلقه کرد سرشو روی شونش گذاشت و شروع کرد به نوازش کردن موهاش.نمیتونست جلوی اشکای خودشو بگیره ولی نباید اجازه میداد سهون خورد شدنشو ببینه.لباشو گاز گرفت و چشماشو محکم روی هم فشار داد و با صدای ارومی گفت:گریه نکن سهونا...مرد که گریه نمیکنه.

میترسید سهون بغض توی صداشو بشنوه.موهای سهونو بو کشید.میدونست که دیگه هیچوقت نمیبینتش...دوست داشت تاجاییکه میشه عطرشو ذخیره کنه.

_قول میدی مواظب خودت باشی؟ قول میدی غصه نخوری؟

_اره...

_دوست دارم.

_میدونم...

یه ساعت به همون منوال سپری شد.دوست دارم های یه طرفه ی سهون و اشکای جاری نشده ی لوهان...

_وای...

_چیه سهونا؟

سهون بدون اینکه به لوهان چیزی بگه صورتشو بین دستاش گرفت و شروع کرد به بوسیدن صورتش...

_خیلی...*بوسه*...دوست...*بوسه*....دارم...*بوسه*

سرانجام لباشو روی لبای لوهان گذاشت و بوسیدش.با تمام احساسات و عشق توی قلبش.یجوری که جای بوسش تا اخر دنیا روی لبای لوهان مهر بشه...

وقتی دوباره توی چشمای هم نگاه کردن سهون گفت:صدا داره بلند و بلندتر میشه...

لوهان لبخند غمگینی زد و گفت:زندگیه خوبی رو برات ارزو میکنم سهونا...

_همچنین...

سهون داشت کمرنگ میشد...صداش به سختی شنیده میشد.دیگه فرصتی نمونده بود...

_سهونا؟

_بله هیونگ؟

_منم دوست دارم...

و اون اخرین باری بود که لوهان سهون رو دید...





نوع مطلب : ONCE UPON A TIME_FANFIC، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 شهریور 1396 05:59 ب.ظ
کار عالی! این نوع اطلاعاتی است که باید در سراسر شبکه به اشتراک گذاشته شود.
ترسناکی در موتورهای جستجو در حال حاضر موقعیت این پست بالا نیست!
بیا بریم و به وب سایتم مراجعه کنم با تشکر =)
یکشنبه 19 شهریور 1396 05:30 ب.ظ
خیلی خوب نوشتن. من قطعا این سایت را دوست دارم

با آن سیکل کنید
یکشنبه 19 شهریور 1396 05:16 ب.ظ
هر آخر هفته من به این سایت مراجعه کردم، چون من آرزو می کنم برای لذت بردن،
به همین دلیل است که این سایت ها در واقع مواد خوب خنده دار نیز هستند.
یکشنبه 19 شهریور 1396 04:32 ب.ظ
هی، وبلاگ بسیار خوب!
یکشنبه 19 شهریور 1396 12:25 ب.ظ
در صورتی که درک نداشته باشید، سوالاتی را مطرح می کنند که در واقع چیز خوبی هستند
به هر حال، هرچند این پاراگراف هنوز به درک لذت بخش نیاز دارد.
جمعه 17 شهریور 1396 06:32 ب.ظ
سلام این پست نمیتوانست بهتر از این نوشته شود!

خواندن از طریق این پست به یاد من از همسر قدیمی من است!
او همیشه در مورد این چت صحبت کرد. من این را پیش خواهم برد
صفحه به او کاملا مشخص است که خواندنش خوب است.
تشکر فراوان برای به اشتراک گذاری!
جمعه 17 شهریور 1396 03:55 ب.ظ
Thanks for a marvelous posting! I quite enjoyed reading it, you will be a great author.

I will always bookmark your blog and will often come back
someday. I want to encourage yourself to continue your great work, have a nice
weekend!
پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:41 ق.ظ
I was curious if you ever considered changing the layout
of your blog? Its very well written; I love what youve got to
say. But maybe you could a little more in the way of content so people could connect with it better.
Youve got an awful lot of text for only having one or 2 images.

Maybe you could space it out better?
شنبه 14 مرداد 1396 10:51 ب.ظ
My relatives every time say that I am killing my time here at web, except I know I am getting experience daily by reading thes good content.
سه شنبه 6 تیر 1396 07:30 ق.ظ
Loving the information on this web site, you have done great
job on the content.
جمعه 29 اردیبهشت 1396 03:26 ق.ظ
Have you ever thought about creating an ebook or guest authoring on other websites?
I have a blog based on the same ideas you discuss
and would love to have you share some stories/information. I know my
readers would value your work. If you are even remotely interested, feel free to send me an e mail.
دوشنبه 13 بهمن 1393 01:18 ق.ظ
انتقال خوراکی از راه دهن به دهن:|
وااااااااااااااااااااااااااااااای سهووووووووووووووون رفتتتت:(
پنجشنبه 9 بهمن 1393 11:32 ب.ظ
یکشنبه 2 آذر 1393 09:49 ب.ظ
وا ی نهههههههههههههههههه
الهیییییییییییییییی
هههههههههههههههههههههههق
هونهانممممممممممممم
مرسی عزیزم عالی بود
پنجشنبه 22 آبان 1393 12:02 ق.ظ
ادامهههههههههههههههههه جبال اونییییییییییییجبال جبال
Marjan★Han چشم عزیزم میذارم تو گریه نکن فقط.هی هی
سه شنبه 20 آبان 1393 07:08 ب.ظ
سلاااااامممممم عزیزم چطوری خوبی گلللللمممممم؟؟؟؟
ببخشید که تا الان نتونستم بیام واقعاشرمنده سرم خیلی شلوغه ....
واااای خیلی دلم برای لولوسوخت
خیلی خیلی دلم براش سوخت ..من ازاونجایی که تو
آشپزخونه اوهوم اوهوم میکردن خوشم اومد مرسی گلم
خیلی قشنگ بودالانم میرم قسمت بعدی رومیخونم مرسیییییی....بووووس
Marjan★Han سلام عطیه جووونم.من خوبم تو چطوری؟؟؟؟
نه بابا این حرفا چیه.میدرکم...
الهی...خخخخ عینه خودم منحرفا زیادنا...خواهش بوس بوس
پنجشنبه 15 آبان 1393 06:34 ب.ظ
ای وای من رفت تنها شد مرجان خواهشا از این کارا با من نکن ناراحت میشم ناراحتیشو ببینم
Marjan★Han عزیزکم...حالا نالاحت نباش تو
دوشنبه 12 آبان 1393 09:14 ب.ظ
چراااااا؟؟؟؟؟؟؟؟
اونی...زودتر ادامه رو بزاااااار
Marjan★Han
چشم عزیزم...ممنون بابت کامنتات
دوشنبه 12 آبان 1393 05:41 ب.ظ
وای عمرجان هروقت اسم سهونو نمیخوندم فک میکردم خودتی جای اون ...الهی آقا من دلم واسه لوهان سوخید خیلی،چرا انقدر گناه داره خب؟؟
ولی خب بازم نمیشه به موندن سهون حساب کردم با این کاراش...:|
عالیه عالییی مثله همیشه...زود باش قسمت بعدیشو بذارررر...ماچ موچ
Marjan★Han الهی...خب یجورایی حرفا و احساسات خودمم هستن دیگه...هی هی...منم...گناه دارهههه.مرسی عشقولیه من.اوکیییی...بوس بوس بوسسسسسس
دوشنبه 12 آبان 1393 02:32 ب.ظ
چقدر بوس بوسی شد این قسمت
میگم برای چی جمله آخرتو نوشتی آخرن باری بود که لوهان سهونو دید؟!
نگو که سهون وقتی برگشت به دنیا نمیخواد لوهانو ببینه و برش گردونه
من امیدم به سهونه...
لوهان تنهاس
Marjan★Han خخخخ بوساش کوچولو کوچولو بود ولی...کککک....
دیگه دیگه...هی هی...حالا باید صبر کنیم ببینیم قسمتای اینده چی میشههه...الهی عزیزم.چه دل نازکی تو عشقممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


we are one

مدیر وبلاگ : Marjan★Han
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون درباره ی داستان وبلاگ چیه؟










جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :